|
دلم مي خواد پروانه باشم سبك بال به هر كجا ، بي پروا باشم دلم مي خواد هوا باشم نفس بشم دلم مي خواد گريه كنم رها بشم ازسرشوق چشمامو آئينه كنم تا كه شايد نسيم وصل توبينم رها بشم همچو نسيم سحري آره هواباشم چون از زمين بدم ميآد فكرنكني زمين بده ، بد تر ازاون حاله منه فكرنكني زمين بده ، من اززمينيا حالم بده از آدما با نيرگاشون از دوستا بادشمنياشون از مردمي كه فكرمي كنن مي بينن نديده ها را اماكجاديدن دلم ديگه اين روزا خريدارنداره مثله سطل زباله است كه كسي باهاش كار نداره اي كاش ديگه مي فهميديم كه روزا مثله شبه ، شب شبه تار منه كه داره روزاموفرو مي بره كاش يه بار ديگه صبح مي شد هوا ازصداي خروساپرمي شد بيدارميشديم ازاين خواب لعنتي تاكه شايدببينيم دگر باري طلوعي از سوي دگري ((حسين جانثاري)) + نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1384 11:39 توسط حسین |
اوني كه مي گفت جونش به جونت بنده اگه نباشي جسمش بي تو سرده اوني كه مي گفت اگه نباشي دائم مي گريه حالا رفته بين همه داره به گريه هات مي خنده مي گه عاشق كيه عاشقي كشكه گريه چيه بزن براش به زيره خنده اما اون كه مي گفت عاشقي كشكه دلش كويره تو قلبش كسي باشه مي ميره حواست باشه که چشمت چي ميبينه اگه ديدي نگاهش غريبه اگه ديدي كه دلش داره مي فريبه نخور تو فريبش بدون كه دروغه تحريكش بخند به حال اون اما دل ندي بهش هديه كن لبخند تو از ته دل بهش الا اي رفيق آخر من بشنو سخن زهمچون مني كه ندارم قصد نصيحت و پند و اندرزي مبادا كه دل بدي به هر كسي كه نداره هر كسي ؛ ارزش دلواپسي ((حسين جا نثاري)) + نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1384 10:55 توسط حسین |
يك شعر تازه دارم ، شعري براي ديوار (( حسين منزوی)) + نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1384 17:17 توسط حسین |
|